تبلیغات
بابیک - مطالب خاطرات خنده دار

بابیک
 
مطالب طنز | مطالب جالب

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاریخ شنبه 4 شهریور 1396 توسط محمد محمدی

ﺑـﭽـﻪ ﻛـﻪ ﺑـﻮﺩﻡ ﺳـﻨـﺪ ﺧـﻮﻧـﻤـﻮﻧـﻮ ﻭﺭﺩﺍﺷـﺘـﻪ
ﺑـﻮﺩﻡ ﺭﻭ ﻫـﺮ ﺑﺮﮔـﺶ ﻳـﻪ ﻧـﻘـﺎﺷـﻴـﻪ ﺧـﻮﺷـﮕـﻞ فـوراِِِگـزََمـپـل ﮔـﻞ ، ﺩﺭﺧـﺖ، ﺟـﻮﺟـﻪ ﻭ ….
ﻛـﺸـﻴـﺪﻩ ﺑـﻮﺩﻡ ﻭﻗـﺘـﻰ ﺑـﺮﺩﻡ ﻧـﺸـﻮﻥ ﺑـﺎﺑـﺎﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﺗـﺎ ﺷـﺐ ﻓـﻘـﻂ ﮔـﺮﻳـﻪ مـی ﻛـﺮد!!!
ﺍﻭﻥ ﻣـﻮﻗـﻊ ﻓـکـر مـی کـردم شـهـادتـی چـیـزی بـوده گـریـه مـی کـنـه یـا مـثـلا از ایـنـکـه بـچـه بـا اسـتـعـدادی خـدا بـهـش داده داره اشـک شـوق مـی ریـزه

ولـی بـعـدا فـهـمـیـدم. بـیـچـاره بـابـام ۳۰ سـالـگـی از دسـت کـارای مـن کـچـل شـد^_^

 





طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ شنبه 4 شهریور 1396 توسط محمد محمدی

دوران مدرسه یه دوست داشتیم خیلی درسش خوب نبود
امتحان آخر ترم بود همه امتاحنارو میگفت خراب کردم
یه روز که از متحان آمادگی دفاعی اومدیم بیرون دیدیم خوشحاله
گفتم چی شده بهزاد
برگشت میگه یه سوالش خیلی آسون بود :))
گفتم کدوم؟؟؟ o.O
بهزاد:خان را تعریف کنید
من:چی نوشتی؟؟
بهزاد: رعیس قبیله را خان گویند. -__-
:)))))))))))))))

 





طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ شنبه 4 شهریور 1396 توسط محمد محمدی

یـه بـار یـه بـازاریـاب جـارو بـرقـی اومـد در خـونـمـون رو زد،تــا در رو بـاز کـردم قـبـل از ایـنـکـه حـرفـی زده بـشـه،پـریـد تـو خـونـه و یـه کـیـسـه کـود گـاوی رو روی فـرش خـالـی کـرد و گـفـت :
اگـه مـن قـادر بـه جـمـع کـردن و تـمـیـز کـردن هـمـه ی ایـنـها ظـرف مـدت ۱ دقـیـقـه بـا ایـن جـاروبـرقـی قـدرتـمـنـد نـبـاشـم حـاضـرم کـه تـمـام ایـنـهـا رو بخـورم !!!
گفـتـم : ســس سـفـیـد مـیـخـوای یـا قرمز؟؟؟
گفـت : چــــرا؟؟؟
گفـتـم : چـنـد روزیـه بـرق خـونـه مـون قطـعـه… :|| ^_^





طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ شنبه 4 شهریور 1396 توسط محمد محمدی

یادش بخیر بچه بودم یه مورچه از کنارم رد شد… بعد با مشت کوبیدم روش. دیدم بعد چند ثانیه دوباره راه افتاد. از ذوقم یهو به مامانم گفتم: اِ مامان داره کار میکنه!!!!!





طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ شنبه 4 شهریور 1396 توسط محمد محمدی

بچـه که بـودم قـارچـخور بـازی میکردم ، بعدش فک میکردم قـارچ بخورم بـزرگ میشم !
واسه همین مدتـها راه میرفتم و سرم رو میزدم زیـره تاقـچه ی خونمون که ازش قارچ دربیاد بخـورم !!!
دیگـه داشتـم ضربه مغـزی میشدم که بـابام کارگـر گـرفت تـاقچـه رو خـراب کرد !!!

 





طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ جمعه 3 شهریور 1396 توسط محمد محمدی

دشیب انقدر مقاله خوندم از میکروسافت و اپل، ساعت ۲ خوابیدم… وقتی خوابیدم خوابم دیدم زنگ زدم به استیو جابز گفتم امروز بریم بستنی بخوریم گفت باشه میام. بعد زنگ زدم رئیس شرکت سونی با اونم هماهنگ کردم. بعدش یه زنگی هم با بیل گیس (بلقیس) زدم گفتم ساعت ۴ بیا فلکه دوم.
بعدش ۳ تایی بیل گیس رو پیچوندیم رفتیم تجریش. بیل گیس زنگ زده میگه دیگه ادم حسابت نمیکم. اگه اومدم باهات بیرون . منم تو خواب دارم میخندم
صبح پاشدم مامانم میگه با کی قرار میذاری تو خواب

 





طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ جمعه 3 شهریور 1396 توسط محمد محمدی

 

خدا از سر تقصیراتم بگذره. وقتی ۴ سالم بود، یه روز رو پشت بوم داشتم بازی میکردم. دیدم یه نفر تو کوچه داره راه میره و یه چک دستشه. خیلی ذوق داشت.

فوری رفتم یه ظرف آب آوردم از اون بالا ریختم روش. گوشه های چکش تو دستش موند بقیش خمیر شد و رفت! دیدم نشسته لب جوب و داره گریه میکنه
امیدوارم بخشیده باشه منو





طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ جمعه 3 شهریور 1396 توسط محمد محمدی

یارو با کامیون اومده تو محوطه بیمارستان بوق میزنه،
حراست با بلندگو داد میزنه آقا اینجا بوق نزن !
یارو دوتا بوق دیگه میزنه یعنی باشه!
بعد نیم ساعت برمیگرده میخواد بره بیرون،
دوتا بوق واسه حراستیه میزنه !!
حراستیه با بلندگو میگه نوکرم

.
.
.

ﻣﯿﮕﻦ چینی ها ﻋﮑﺎﺳﯽ ﻧﺪﺍﺭﻥ ،
ﻣﯿﺮﻥ ﺑﻘﺎﻟﯽ ﺳﺮ ﮐﻮﭼﻪ ﻣﯿﮕﻦ ﯾﻪ ﻋﮑﺲ ﺳﻪ ﺩﺭ ﭼﻬﺎﺭ ﻣﺮﺩﻭﻧﻪ ﺑﺪﻩ

.
.
.

زن حیف نون زنگ میزنه بهش میگه زود باش خودتو برسون بچه مون مداد قورت داده !
  حیف نون میگه : الان راه می افتم …
زنش میگه تا تو برسی من چکار کنم ؟
حیف نون : با خودکار بنویس 





طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 31 مرداد 1396 توسط محمد محمدی
سلام ...آقا دیشب بلند شدم رفتم دستشویی توی حیاط عباس خواب خواب بود ولی باهر صدای کوچیکی از خواب بیدار میشه واسه همین آروم رفتم چراغ هم روشن نکردم وقتی که برگشتم آروم داشتم درو میبستم که یهو عباس گفت دم در بده بیا تو منم فکر کردم داره خواب میبینه آروم حرکت کردم که یهویی داد زد مریم دزد پاشو دزد زنگ بزن پلیس منم که انگاری بهم شوک وارد شدهداد زدم دزد بگیرش عباس کجاس دوید سمت من من رفتم سراغ کلید برق اونم دنبالم داشت داد میزد مرتیکه عوضی وایسا ببینم منم نمیدونستم چیکار کنم کیلد رو زدم تا عباس منو دید گفت پس دزده کو منم که تازه دو هزاریم افتاده بود گفتم من رفته بودم دستشویی همین دزدی نبود ترسوندیم ساعت سه نصف شب دزد کجا بود اونم که تازه فهمیده بود جریان چیه عین دیوونه ها داشت میخندید گفتم چته گفت اگه یه ثانیه دیگه کلید برق رو نمیزدی گرفته بودمت زیر مشت و لگد
من :-0
عباس :-)
دزده بیچاره که نبود :-( 



طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 31 مرداد 1396 توسط محمد محمدی
عاقــــآ بندهــ بعد از قرن ها اومدم با داداشم مهربون باشمـ.حالا داداشم دراکولا دهه نودیه.بهش میگم داداش گلم بیا ببرمت پارک.بهم یه نگاه اندر خودت خری بهم انداخته میگه فک نکن نمیدونم میخوای ببری نفله ام کنیا!حالا من کف کرده بودم گفتم خو باشه نیا.بعد دوباره صدام کرده میگه سوگل تو از من بدت میاد؟بهش میگم چرا میگه تو بگو میگم آره ازت بدم میاد حالا چرا پرسیدی بهم میگه خواستم بدونم اگه از من خوشت نمیاد به بابا بگم بُکُشت.

من@ـــــ@
سیتوپلاسم *_*
داداشم :)



طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 31 مرداد 1396 توسط محمد محمدی
یادش بخیر بچگیا
وسطی بازی کردن تو کوچه تا لنگ ظهر
بچه ک بودیم مث الان ک نبود...اوج کل کلامون با پسرای محل تو چن جمله خلاصه میشد:
دخترا شیرن مث شمشیرن..پسرا موشن مث خرگوشن
پسرا پنیرن دس میزنی میمیرن
پسرا بادکنکن دس میزنی میترکن
اونام برعکس این جملاتو واسه ما میخوندن :)
اوج خرکیف شدنمون وقتی بود ک فامیل دور هم جم میشدیم و فوتبال نود و هشت بازی میکردیم با پلی استیشن پسر خالم...
همون فوتبال کم کیفیت ک الان هیچ بچه دهه هشتادی زیر بارش نمیره واسه ما بچگیه...خاطرس...
اونوقتا ک ایفون تصویری و اینا نبود زنگ در همسایه ها رو میزدیم و با تموم سرعت در میرفتیم...چه هیجانی داشت.
ولی وای ب حال وقتی ک مچمونو میگرفتن اوضاعمون میشد مث دامب تو سریع و خشن 7 



طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 31 مرداد 1396 توسط محمد محمدی
بچه که بودم بعضی وقتا خودمو میزدم به خواب که کسی باهام کاری نداشته باشه
بابام میگفت ادم اگه خواب باشه یکی از پاهاشو میبره بالا:|
.
.
.
.
.
.
به همین برکت قسم پامو میبردم بالا
ولی نمیدونم چرا همیشه میفهمید بیدارم
به نظرتون از کجا میفهمیده؟( ? _ ؟ ) 



طبقه بندی:
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 31 مرداد 1395 توسط محمد محمدی
من و داداشم چند روز رفتیم پیش خالم بمونیم بعد داداشم هر وقت حوصلش سر میرفت با ایکس باکس پسر خالم بازی میکرد .
یه بازی جنگی ای بود مثل جی تی ای ولی مرده یه سری قابلیتای ماورایی داشت
یه بار که داشتم بازیش رو میدیدم
دیدم یه زنه رو از گلو گرفت
با خودش برد بالای یه ساختمون بلند
و در حالی که داشت از ساختمون بالا میرفت میگفت : میخوام همه ی این شهرو از زنا پاک کنم چرا حجاب نمیگیری هان چرا حجاب نمیگیری زن بی ادب
من @-@
بعد از بالای ساختمون پرتابش میکرد ده کیلومتر اونور تر
بعد قاه قاه میخندید *_*
گودزیلای پایبند به قوانینه داریم :/ 



طبقه بندی:
.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک


  • paper | بازی آنلاین | sales Reproduction
  • فروش رپورتاژ | خرید بک لینک رایگان